تبليغاتX
او رفته است
تقدیم به کسی که هنوز هم نگاه مهربانش را با هیچ چیز و هیچ کس عوض نمیکنم

دنبا ل سحر و جا دو  مي گرديم  در اشيا اين ذرات مرده ي خا مو ش : مداد جادوئي يا عينك سحر آميز جاروي پرنده و . . . 

دنبال يك برگ برنده ايم براي موفقيت . هميشه همين طور بوده  مثلا جملات سحر آميزي كه با گفتنش همه چيز تغئير كند در يك چشم به هم زدن

يادمان رفته و كاش به خاطر بياوريم كه اگر جادويي هم باشد در دستان ماست

ما جادويي هستيم و تلاش دستهاي ماست كه مي تواند جادو بيافريند

چرا باور نمي كنيم كه بودنمان در هر صبح معجزه است

دستهايي كه اشكي را پاك مي كند و قلبي را التيام مي دهد  يقينا معجزه آفرينند

هرگز فراموش نكن شايد آن زمان كه تو دنبال بهترين هديه براي دوست داشتني ترين فرد 

زندگي ات هستي دستهاي تو بهترين باشد

به خاطر بسپار و دستهايت را دريغ نكن

چه چيز مي تواند به اندازه ي دستهايت و به اين سادگي احساس عشق و دوست داشته شدن و اعتماد به نفس را به عزيزت ببخشد ؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:51  توسط فرناز  | 

شايد اشتباه اما عاشقا دروغ ميگن

آدماي مهربون و با وفا دروغ ميگن

 

اونا كه ميگن كه تا هميشه ديونتونن

بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ ميگن

 

اونا كه ميان به اين بهونه ها كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن

 

اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده

به تموم آسمونها به خدا دروغ ميگن

 

اونا كه با قسم و آيه ميخوان بهت بگن

تا قيامت نميشن ازت جدا دروغ ميگن

 

 

 

(اين روزها همه به هم دروغ ميگن)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 16:11  توسط فرناز  | 

وسعت هر دلی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 16:13  توسط فرناز  | 

بعضي ها به اصل و نسب خانوادگي شان مي بالند و بعضي به هنر و مهارتشان  بعضي به ثروتشان  بعضي به سر و وضع و لباسهايشان هر چند به سبك زشت تازه باب شده باشد  خلاصه هر طبع و مزاجي سرگرمي وابسته به خود دارد  كه از آن بيشتر از بقيه ي كارها لذت مي برد اما اين سرگر مي ها در حد و ميزان من نيست از همه ي اينها من يكي را جامع ترين و بهترين مي دانم  و آن عشق توست كه براي من از همه چيز گرانبها تر درخشان تر و لذت بخش تر است  و با داشتن تو بيش از آنچه همه ي مردم  به آنها مي بالند به خود مي بالم

 

بيچارگي و بدبختي من فقط در اين است كه تو رفتي و همه ي اين خوشبختي را از من گرفتي و با خود بردي و مرا به بيچاره ترين بدبختي ها دچار كردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:34  توسط فرناز  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:54  توسط فرناز  | 

میتوان همچون عروسکهای کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت سالها در میان تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد زد :

                                                          آه من بسیار خوشبختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:34  توسط فرناز  | 

بازم دلم برات تنگ شده بازم داشتم صدا و تصویرت رو مرور میکردم تو چطور تونستی منو اسیر خودت کنی ؟ من که اصلا تو قید و بند این چیزها نبودم چرا اومدی و همه چیز و به هم ریختی ؟ تو که می دونستی یه روز باید بری چرا منو اینقدر عاشق کردی ؟

اینقدر دوستت دارم که حتی نمی تونم نفرینت کنم  نمی تونم از خدام بخوام که حقت و کف دستت بذاره

نمی تونم فراموشت کنم نمی تونم اینقدر عاشقم که حتی یک لحظه هم چهره ات از جلوی چشمام کنار نمی ره اینقدر عاشقم که اگه التماس هم کنی دیگه نمی تونم برگردم

دارم ذره ذره آب می شم تمام وجودم داره تو وجود ناچیز تو محو میشه  کاش حداقل می تونستی چیز هائی رو که برات مینویسم بخونی کاش میشد ولی نه  نه میخوام بخونی نه میخوام برگردینه می خوام فراموشت کنم

همه چیز درست میشه اینو مطمئنم ولی فقط از یه چیزه که می ترسم  از اینکه دوباره برگردی  چطور به تو که اینقدر برام عزیزی بگم که نمی خوامت چطور؟

کاش میشد بلند فریاد بزنم تا بشنوی

سایه تو بردار و از اینجا برو   نمیخوام  ببینمت دیگه تو رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:34  توسط فرناز  | 

جلوی جاری شدن رودها را نمی توان گرفت جلوی سبز شدن دانه ها را نمی توان گرفت و جلوی عاشق شدن آدمها را نمی توان گرفت

رودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن کوهها با قله ها و موج ها با در یاها زندگی می کنند  و انسانها فقط با عشق و فقط با عشق زنده اند

پس خدایا رحم کن بر من که ناتوانم رحم کن بر من که تنهایم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری نداشته باشم باشد که حتی دست و پائی نداشته باشم اما هرگز نباشد که در قلب من عشق نباشد هرگز  

                                                                                  آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 14:23  توسط فرناز  | 

انگار ماههاست که ندیدمش و سالهاست که صداشو نشنیدم باز هم دلم گرفته ولی همه ی این دلتنگی هارو تحمل میکنم

نمیتونم چیزی رو تغییر بدم و نباید هم این کارو کنم  یه دعائی موقع کنکور می خوندم که شاید الان هم کمکم کنه

"خدایا به من توانی عطا فرما تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم  و به من شهامتی بده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و خردی که تفاوت میان این دو را درک کنم "

توی زندگیم کم حسرت رو تجربه کردم ولی الان مدتهاست که این حس داره با من زندگی می کنه

حسرت خیلی چیزها به دلم مونده حسرت خیلی چیزها رو به دلم گذاشته حسرت یه حرف راست حسرت یه لبخند مهربونحتی حسرت عطر تنش که هرگز نبوئیدمش

یه بزرگی میگه "بزرگترین فن زندگی استفاده از فرصتهای بی نظیریست که بر ما میگذرد "

نمی دونم چرا وجودش           اجازه نداد از فرصتهام استفاده کنم

تنها ارمغانی که رابطه ی نا فرجامش برایم داشت همین یک جمله است

"کاش هرگز ندیده بودمت"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 15:44  توسط فرناز  | 

رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهائی

او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر میرسد و تو به حال خود رها میشوی

چرا غمگین باشم این رسم زندگیست و من نمی توانم تغئیرش دهم همه ی تلاشم را کردم ولی من کافی نیستم

پس بهتر است تنهایی آواز بخوانم این تنها کاری است که از دست من برمی آید

اما فردا رو چه کار کنم فردا که تولد اونه حتی نمی تونم بهش تبریک بگم  ولی این کار رو می کنم حتما بهش تبریک میگم

                                           امیدوارم که صدامو بشنوه  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:42  توسط فرناز  | 

                              حالا که عادتم دادی به غصه های شاعری

                             زیر قرارت زدی و میگی دلت می خواد بری

                          حالا که دیگه دلم و نمی دمش دست کسی

                           می خوای بری یه جا دیگه به آرزوهات برسی؟

                            حالا که مردم هم دیگه قصه ی ما رو میدونن

                          دلت می خواد بقیه ی قصه روهرگز نخونن؟

                         حالا که من تنها شدم با عطر اون بوته ی یاس

                    از جون چشمام چی میخوای دوستت دارم یا التماس؟

                             حالا که من به خاطرت قید سفرهامو زدم  

                         تو تازه یادت افتاده که حیفی چون خیلی بدم

                         حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن

                        بهونه های رفتن و می ذاریشون تقصیر من

                       حالا که از راه رسیده یکی با چشمهای درشت

                     بگو کی بود بهم میگفت چشمهای نازت منو کشت؟

                         حالا که پائیزم می خواد بشینه پشت پنجره 

                         بهتره هر کی نمی خواد بمونه خیلی زود بره

                         حالا که شرجیه هوا تو آسمون سرنوشت 

                         حالا که دیگه نمیشه با هم دیگه بریم بهشت

                        حالا که ثابت شده تو نموندی پای وعده ها 

                          برو منم میگذرم از کرده ها و نکرده ها

                        اما بدون اگه یه روز خوردی به یک صخره سرد

                          هر کاری دوست داری بکن اما پیش من برنگرد

                          

                          

                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:4  توسط فرناز  | 

تقدیم به چشمهائی که در راه ماندند و دلهائی که آنها را راندند تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست

وای بر حال آنکه در عشق پایبند نظم و ترتیبی است و اما تو قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند  قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم

 قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل خودش بماند قرار تنها بر بی قراری بود و بس

گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشداما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالائی های شعر گونه ام را می گیرد مهم نیست فقط یک چیز مهم است

اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود

زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی هایت هستم

                                                                                                             فرناز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:26  توسط فرناز  | 

عشق او همچون خود طبیعت آرام بخش است برای آدم هیچ معیاری تعئین نمیکند هیچ چیز را برای آدم انتخاب نمیکندبه سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد درست مثل طبیعت

من حقیقی هستم او نیز : یکی از این دو حقیقت دیگری را دوست دارد فقط همین

و من زندگی را بی این شور بدون این عشق نمی خواهم

این روزها مردم همه مرده اند چون کسی را نمی یابند که دوستش بدارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:55  توسط فرناز  | 

یه جمله از پائولو کوئلیو خوندم دلم نیمد اینجا تایپ نکنم

"دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید . خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید "

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:35  توسط فرناز  | 

تقدیم به او که وجودش جز غم ارمغانی برایم نداشت

اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری تکلیف عشقمون چیه؟ عاشقی یا مسافری ؟

اشکامو پاک کنم یا نه بگو تو میمونی باهام یا اشک و هدیه می کنی وقت جدائی به چشام

جواب اشکامو بده یه جائی دارم تو دلت یا عشق ناقابل من کهنه شده تو خاطرت

بگو بگو بهم بگو پیشم میمونی تو هنوز تو رو خدا تنهام نذار تو که دوستم داشتی یه روز

با غم عشقت چه کنم ؟ بمونم یا بمیرم اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم؟

اشکامو پاک کنم یا نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:20  توسط فرناز  | 

 اگر به کسی بسیار عشق میورزید و میدانید که او هم دوستتان دارد در زیباترین نقطه ی جهان قرار دارید
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:38  توسط فرناز  | 

مرا به یاد بیاور وقتی که رفته ام و راهی سرزمین سکوت شده ام

وقتی که دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری و من نمی توانم میان ماندن و رفتن دودل باشم

به یاد بیاور مرا وقتی که دیگر نمی توانی برنامه های روز آینده ات را برایم بگوئی

تنها مرا به یاد بیاور

دیگر برای هر حرف و نیایشی دیر است و اگر زمانی مرا از یاد بردی

و باز به یاد آوردی اندوهگین نباش

چون اگر این تاریکی و تباهی مرا رها کند نشانی از افکار گذشته من می یابی

اینکه بهتر است مرا فراموش کنی و لبخند بزنی تا اینکه به یاد من باشی اما

                                                                                                          ساکت و اندهگین

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:22  توسط فرناز  | 

امروز حال خوبی ندارم خیلی وقته که باهاش حرف نزدم باز هم تو این دقیقه ها و ثانیه های خلوت صدا و تصویرش رو مرور می کنم فقط این آرومم می کنه چشمهاش هنوز هم برام جذاب و گیراست نمی دونم هر چی که می شنوم  هر کی بهم میگه  دارم اشتباه می کنم من بیشتر برای به دست آوردنش مصمم می شم

هیچ وقت چنین حسی نداشتم  هیچ وقت احساس نکردم که اونو اینقدر بخوام و کنار اون موندن اینقد برام مهم باشه

احساس تنهائی می کنم تنهائی و احساس خواسته نشدن وحشتناک ترین فقر است و گویا من اکنون فقیرترین انسان این کره ی خاکی ام

همه میگن که اون بزرگترین اشتباه زندگی من بود این و فرنوش میگه شهاب میگه فرهوده میگه حتی آرنوش هم میگه ولی من اصلا باور ندارم  که وجودش توی زندگیم اشتباه باشه اگر هم این حقیقت داره من اسمش رو میذارم قشنگ ترین اشتباه

یعنی این حرفها راسته اون دلش حتی یه ذره هم منو نمی خواد ؟

اگر با من نبودش هیچ میلی            چرا ظرف مرا بشکست لیلی  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 17:21  توسط فرناز  | 

خدایا من هر روز گناهکارت را ببخش

خدایا چطور بر من خشم نمیگیری

صبر تو کاسه ی صبر مرا لبریز کرد

خدایا یاد زیبایت را از خاطرم نگیر

عشق عالم گیرت را از این بنده ی حقیرت دریغ نکن

خدایا شرمم می آید که مرا می خوانی و من رو بر می گردانم .

خدایا شرمم می آید که پاکی از یاد برده ام.

خدایا شرمم می آید که عشق تو فراموشم شده

خدایا یادت را از خاطرم دور مکن

می دانم که مستی ام و هشیاریم از اراده ی توست

دلم بسته تر از هر روز غرق در دنیای هوس عشق تو را به یاد نمی آورد .

می دانم که اینجائی می دانم که دوستم داری 

می دانم که نزدیک تری به من از خودم

خدایا پرده از رویم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور  کند

دلم طاقت دوری از تو را ندارد

خدایا می دانم مرا نگاه می کنی توانم بده تا نگاهت کنم

خدایا زندگی من در دنیائی است که همه ی امیدها بر باد  رفته است 

کمکم کن که اینجا باز هم به برگشتنش امیدوار باشم

                                          بنده ی حقیرت

                                                                    فرناز     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:55  توسط فرناز  | 

عزیزم قلب من رو به تو پرواز دارد

هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده به قلبم بخشیده ام و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده

میدانم که بزرگتر از تصور تو و احساس مردم هستم و به تو میگویم چطور

اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا امید نوازش تو را به من نمیدهد

چقدر تنهام

کاش فقط می دانستی که چقدر دوستت دارم

یه روز تو پائیز که غمت سر به سر دل میذاره

فرناز همون کسی که بیشتر از همه دوستت داره

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:42  توسط فرناز  | 

این وبلاگ رو تقدیم میکنم به کسی که هنوز هم نگاه مهربونشو با هیچ چیز و هیچ کس عوض نمی کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:14  توسط فرناز  |