|
|
|
|
|
وسعت هر دلی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 16:13 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضي ها به اصل و نسب خانوادگي شان مي بالند و بعضي به هنر و مهارتشان بعضي به ثروتشان بعضي به سر و وضع و لباسهايشان هر چند به سبك زشت تازه باب شده باشد خلاصه هر طبع و مزاجي سرگرمي وابسته به خود دارد كه از آن بيشتر از بقيه ي كارها لذت مي برد اما اين سرگر مي ها در حد و ميزان من نيست از همه ي اينها من يكي را جامع ترين و بهترين مي دانم و آن عشق توست كه براي من از همه چيز گرانبها تر درخشان تر و لذت بخش تر است و با داشتن تو بيش از آنچه همه ي مردم به آنها مي بالند به خود مي بالم بيچارگي و بدبختي من فقط در اين است كه تو رفتي و همه ي اين خوشبختي را از من گرفتي و با خود بردي و مرا به بيچاره ترين بدبختي ها دچار كردي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:34 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:54 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید میتوان در جعبه ای ماهوت سالها در میان تور و پولک خفت میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد زد : آه من بسیار خوشبختم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:34 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم دلم برات تنگ شده بازم داشتم صدا و تصویرت رو مرور میکردم تو چطور تونستی منو اسیر خودت کنی ؟ من که اصلا تو قید و بند این چیزها نبودم چرا اومدی و همه چیز و به هم ریختی ؟ تو که می دونستی یه روز باید بری چرا منو اینقدر عاشق کردی ؟
اینقدر دوستت دارم که حتی نمی تونم نفرینت کنم نمی تونم از خدام بخوام که حقت و کف دستت بذاره نمی تونم فراموشت کنم نمی تونم اینقدر عاشقم که حتی یک لحظه هم چهره ات از جلوی چشمام کنار نمی ره اینقدر عاشقم که اگه التماس هم کنی دیگه نمی تونم برگردم دارم ذره ذره آب می شم تمام وجودم داره تو وجود ناچیز تو محو میشه کاش حداقل می تونستی چیز هائی رو که برات مینویسم بخونی کاش میشد ولی نه نه میخوام بخونی نه میخوام برگردینه می خوام فراموشت کنم همه چیز درست میشه اینو مطمئنم ولی فقط از یه چیزه که می ترسم از اینکه دوباره برگردی چطور به تو که اینقدر برام عزیزی بگم که نمی خوامت چطور؟ کاش میشد بلند فریاد بزنم تا بشنوی سایه تو بردار و از اینجا برو نمیخوام ببینمت دیگه تو رو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:34 توسط فرناز
|
|
||