|
|
|
|
|
حالا که عادتم دادی به غصه های شاعری
زیر قرارت زدی و میگی دلت می خواد بری حالا که دیگه دلم و نمی دمش دست کسی می خوای بری یه جا دیگه به آرزوهات برسی؟ حالا که مردم هم دیگه قصه ی ما رو میدونن دلت می خواد بقیه ی قصه روهرگز نخونن؟ حالا که من تنها شدم با عطر اون بوته ی یاس از جون چشمام چی میخوای دوستت دارم یا التماس؟ حالا که من به خاطرت قید سفرهامو زدم تو تازه یادت افتاده که حیفی چون خیلی بدم حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن بهونه های رفتن و می ذاریشون تقصیر من حالا که از راه رسیده یکی با چشمهای درشت بگو کی بود بهم میگفت چشمهای نازت منو کشت؟ حالا که پائیزم می خواد بشینه پشت پنجره بهتره هر کی نمی خواد بمونه خیلی زود بره حالا که شرجیه هوا تو آسمون سرنوشت حالا که دیگه نمیشه با هم دیگه بریم بهشت حالا که ثابت شده تو نموندی پای وعده ها برو منم میگذرم از کرده ها و نکرده ها اما بدون اگه یه روز خوردی به یک صخره سرد هر کاری دوست داری بکن اما پیش من برنگرد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:4 توسط فرناز
|
|
||