تبليغاتX
او رفته است - بازم دلم گرفته
تقدیم به کسی که هنوز هم نگاه مهربانش را با هیچ چیز و هیچ کس عوض نمیکنم
بازم دلم برات تنگ شده بازم داشتم صدا و تصویرت رو مرور میکردم تو چطور تونستی منو اسیر خودت کنی ؟ من که اصلا تو قید و بند این چیزها نبودم چرا اومدی و همه چیز و به هم ریختی ؟ تو که می دونستی یه روز باید بری چرا منو اینقدر عاشق کردی ؟

اینقدر دوستت دارم که حتی نمی تونم نفرینت کنم  نمی تونم از خدام بخوام که حقت و کف دستت بذاره

نمی تونم فراموشت کنم نمی تونم اینقدر عاشقم که حتی یک لحظه هم چهره ات از جلوی چشمام کنار نمی ره اینقدر عاشقم که اگه التماس هم کنی دیگه نمی تونم برگردم

دارم ذره ذره آب می شم تمام وجودم داره تو وجود ناچیز تو محو میشه  کاش حداقل می تونستی چیز هائی رو که برات مینویسم بخونی کاش میشد ولی نه  نه میخوام بخونی نه میخوام برگردینه می خوام فراموشت کنم

همه چیز درست میشه اینو مطمئنم ولی فقط از یه چیزه که می ترسم  از اینکه دوباره برگردی  چطور به تو که اینقدر برام عزیزی بگم که نمی خوامت چطور؟

کاش میشد بلند فریاد بزنم تا بشنوی

سایه تو بردار و از اینجا برو   نمیخوام  ببینمت دیگه تو رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:34  توسط فرناز  |